وقتی میگویم ما همیشه با همیم به این گفته ام ایمان دارم .دیشب خوابمان را می دیدم من و تو کنار پنجره ای نشسته بودیم و باران را آن سوی شیشه ها تماشا میکردیم .نور زرد کمرنگی بود و انگار همه ی دور وبرمان قهوه ای بود... تو سرت روی دوش من بود .به آرامی با هم گفتگو داشتیم...حالا که یادداشتت را خواندم مطمئنم که کنار تو ام ...مثل خوابم موهایت را می بویم و می بوسم و شانه هایت را نوازش میکنم
همه جا با تو ام همه جا تو را میبینمو احساس میکنم و با اینهمه آرزومند تو ام
دوستت دارم ...دوستت دارم دوستت دارم
برچسب:
نویسنده: حمید زارعی